اولین سرما خوردگی زمستونی
سلام نازنین امینم دوباره چند وقته سرما خوردی عزیزم اصلا از اشتها افتادی یکشنبه ساعت دوازده ونیم ظهر بود که تازه بچه ها رو خوابونده بودم و به فکر کارای عقب مونده بودم تا به ترتیب انجامشون بدم دیدم در میزنن در و که باز کردم از ترس منقلب شدم میدونی چرا امیر محمد بود با مامانش یه پسر شیطون و با عرض معذرت یکم بی ادب شیطونی که تو ذات همه شما بچه ها هست اما بی ادبی اول که اومد داخل خونه ان چنان جیغی زد که جفت بچه ها تو خواب زدن زیر گریه بعد از بیدار کردن بچه ها به این طریق شروع کرد به ولو کردن اسباب بازیهایی که با مصیبت جمعشون کرده بودم تازه این جا قسمتهای خوب خوب قصه مونه ماجرا از اون جا شروع شد که شما از مدرسه اومدی نمیدو...
نویسنده :
مامان چند تا فرشته
19:21


