محمد امینمحمد امین، تا این لحظه: 21 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

در ساحل زندگی

پایان ترم سه و..............

سلام  هستی من امروز رفتی و به امید خدا ترم سوم از زبان رو امتحان دادی و بازم نمره کاملو گرفتی ظهر که اومدی خونه گفتی پنگولو ببینم بعد با هم زبان بخونیم اما اصلا این روزا یه جوری شدی خیلیییییییییییییی بی دقت و سر به هوا فکر کنم تب بهار و نزدیک شدن عید شما رو هم گرفته یه تیکه از مکالمه رو میگفتم شما هیییییییی همونو مثل طوطی میگفتی بدون اینکه اصلا متوجه بشی خلاصه جون مامان اعصابمو کلا به هم ریختی اخرم دیدم زل میزنی بهم و فقط نگام میکنی وقتی بابا اومد تا با هم برین واسه ازمون گفتم که هیچی یادت نیست اخر تصمیم بر این شد که بریم و بهشون بگیم که امروز واسه امتحان امادگی نداری کتابو دوباره اوردم دیدم از رو شکلا تند تند مکالمه هارو ...
22 اسفند 1390

امیرعلییییییییی بد جنس

   سلام سرو همیشه سبزم   چند روز پیش وقتی من وخواهری در دستشویی زندانی شدیم اونم توسط عزیز دلم امیر علی ,تازه فهمیدم زندانی یعنی چی ...زندانبان یعنی که خواهری رو بردم دستشویی که امیر علی سریع اومد و درو از پشت قفل کرد هر چی صدا میزدم امیر علییییی ....ولی دریغ از جوابی اول با محبت و دوستی بعد با تهدید بعدش گریه و .................... نفسم بند اومده بود تازه یادم افتاد الانه که شما هم بیای وپشت در بمونی خدایا چیکار کنم  طفلی عطیه زهرا هم از دیدن حال و روز من مضطرب نیگام میکرد و گاهی هم میرفت تو فاز گریه میخواستم شیشه رو بشکنم باز به خودم گفتم اگه پشت در باشه چی؟در و محکم تکون تکون میدادم تا اینکه یه کوچولو باز...
17 اسفند 1390

یکشنبه (1+12)

سلام بهترینم   یکشنبه نزدیکای ظهر بود که حدودا بیست دقیقه ای به کارای اشپزخونه سرم گرم شد و غافل از این دو تا شیطونک وقتی کارام تموم شد  تازه متوجه شدم چرا سر وصدایی نمیاد اومدم برم تو اتاق دیدم در ورودی بازه با ناباوری تمام امیر علی رو دیدم که تقلا میکرد در بیرونی رو باز کنه و بدتر از اون خواهری که داشت عقب عقب از لبه پله تند تندپایین میرفت تازه در جاکفشییییی رو هم باز کرده بودن و تمام کفشا رو بیرون ریخته بودن و چند دقیقه ای هم لا به لای کفشا قدم زده بودن اینم کشف جدید امیر علیه که به خیر گذشت  تازگیها  فهمیده که پشت اون در چه خبره  منم همش باید یادم باشه که در و قفل کنم   تا ب...
29 بهمن 1390

اولین سرما خوردگی زمستونی

سلام نازنین امینم دوباره چند وقته سرما خوردی عزیزم اصلا از اشتها افتادی یکشنبه ساعت دوازده ونیم ظهر بود که تازه بچه ها رو خوابونده بودم و به فکر کارای عقب مونده بودم تا به ترتیب انجامشون بدم دیدم در میزنن در و که باز کردم از ترس منقلب شدم میدونی چرا امیر محمد بود با مامانش یه پسر شیطون و با عرض معذرت یکم بی ادب شیطونی که تو ذات همه شما بچه ها هست اما بی ادبی اول که اومد داخل خونه ان چنان جیغی زد که جفت بچه ها تو خواب زدن زیر گریه بعد از بیدار کردن بچه ها به این طریق شروع کرد به ولو کردن اسباب بازیهایی که با مصیبت جمعشون کرده بودم  تازه این جا قسمتهای خوب خوب قصه مونه ماجرا از اون جا شروع شد که شما از مدرسه اومدی نمیدو...
15 بهمن 1390

ربیع مبارک

  حلول ماه مبارک ربیع الاول  مبارک. سلام گلکم  از اتفاقات خوب دومین ماه از اخرین فصل سال خریدن ترد میل توسط اقای پدر بود که چند ماهی چشم به راهش بودیم ولی بابا اصرار داشت که حتما حتما از دبی بگیره چون بهتره. بالاخره انتطار به سر رسید و ما هم در تلاش برای باربی شدن یکی دیگه از اتفاقات خوب حسنه شدن رابطه بین دو وروجکه ،که تازگیها امیر علی رو بد جوری تو زحمت انداخته مثلا امیر علی داره چیزی میخوره و عطیه زهرا اون طرف تر نشسته ،امیر علی یه کوچولو میبره و تو دهن خواهری میزاره و با یه حس غرور امیزی رقص کنان بر میگرده اما اتفاق بدی که این اواخر افتاد غروب غم انگیز ...
5 بهمن 1390

دسته گلاییییییییی نو به نو

سلام شیطونکم بابا که امشب اومد خونه تو دستاش  چند شاخه گل نرگس داشت این دفعه بدون اینکه یه ،یه هفته ای سر کار باشم خودش گرفته بود حالا به کدامین مناسبت خدا میدونه اما دسته گلی که تازگیها دو قلوها تند تند به اب می دن دیروز در حال صحبت کردن با تلفن بودم میدیدم وروجکا هی بدو بدو میکنن و اسباب بازیها رو از سبد ور میدارن پرت میکنن و دوباره و سه باره و..... یه هو ذرات معلق دود ه رقص کنان در مقابل دیدگان حیرت زده  این جانب بر زمین و مبل و شومینه و.......منو در جایم میخ کرد بله !تازگیها شومینه و اتش و ...کشف جدید این وروجکاست و کلی اسباب بازی در این سانحه سوخت و در اخرین لحظات فقط تونستم خانم فیوناخانم(همسر شرک)رو ازاین اتش سو...
29 دی 1390

اولین ماه از اخرین فصل

سلام وروجکم امروز نزدیکای ظهربه همراه امیر علی و عطیه زهرارفتیم پارک . از صبح بهشون قول دادم ببرمشون دد.طفلیها چپ میرفتن راست میرفتن میگفتن دد. عزیز مامان به نظرشما برای دد گفتن یه خورده پیر نشدن این دو تا شیطونک  امان از وقتی که بوی این گردش سه نفره به مشام شما رسید ،بسی اه کشیدی     محمد امین و زمستون 89                      محمد امین وپاییز 90   زمستان 90   جودییییییی   ...
18 دی 1390