محمد امینمحمد امین، تا این لحظه: 21 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

در ساحل زندگی

یا ضامن اهو

مگذار مرا در این هیاهو  تنها و غریب و سر به زانو ای کاش ضمانت دلم را بکنی تکرار قشنگ بچه اهو   میلاد امام هشتم اقا امام رضا بر تمامی عاشقان مبارک   امروز روز جهانیه کودک بود بعد از ظهر مشغول بازی با امیر علی بودی صدام زدی مامان امیر علی داره اشغال میخوره بیا از دهنش در بیار دوباره گفتی زود باش مامان به خدا دروغ نمیگم ایناهاش دیده میشه قهوه ایه گفتم بیسکویته خودم بهش دادم ! ولی از اون جایی که تازگیها خیلی خودرای شدی به حرف من هیچ اعتنایی نکردی و انگشت مبارکتوگذاشتی داخل دهان امیر علی بینوا اونم نامردی نکرد چنان گازی با اون دندونای تیزش گرفت که دیگه هوس چنین کاری به سرت نزنه ش...
16 مهر 1390

اولین جدایی

١٤ مرداد ٨٨ بود که برای اولین بار دستامون از    تو دست هم جداشد, ولی قلبامو ن بیشتر بهم نزدیک شدانقدر نزدیک که صدای طپیدنشو میشد شنید . قرار بود مثل همیشه با هم باشیم اما خدا انگار چیز دیگه ای رو برامون رقم زده بود. ده روز مونده بود به پروازمون برای رفتن به سرزمین وحی سرزمین محمد وخونه خدا. اما زمزمه های انفلانزای خوکی نقل هر جا و مکانی شد.خیلی ناراحت کننده بود  بچه ها و سالمندا رو اجازه خروج نمیدادن . ساعت ١٢ نیمه شبی که صبحش عازم خونه خدا بودیم شما رو بردیم خونه پدر جون چون تا اون موقع  هیچ وقت از هم جدا نشده بودیم میدونستم اگه بیدار باشی تحمل دوری برات سختر میشه . صبح وقتی هنوز خواب بودی دستای کوچولوتو گرفتم ت...
12 مهر 1390

دختر عزیزم روزت مبارک

دخترم روزت مبارک خداوندا یک بار دیگه لبخند زیبایت را نثار جان و حیاتم   کردی با بخشش دردانه وجودم عطیه زهرا سپاس پروردگارم بابت تمام ان چیزی که تو دادی و من ندانسته خود را صاحب ان دانستم! کمک کن تا فرشته هام همیشه فرشته بمونن نزار قولشونو فراموش کنن و بالهاشونو که پیشت امانته از خاطر ببرن! شاید بی تابی دخترکم واسه تو باشه واسه اون دنیای خوبی که وقتی پیشت بود واسه بالای کوچیکش که پیشت گذاشت تا براش نگه داری! میخوام براش عقیقه کنم کوتاهی از من بود دختر گلم کاش همون موقع که واسه داداشت عقیقه کردیم برای شما هم میگرفتیم احساسم اینو بهم میگه عقیقه ارومت میکنه . خیلی دوستت دارم فرشته پاکم اگه نمیتونم اون جوری که دوست داری باهات باشم...
7 مهر 1390

دغدغه ها و ارزوهای محمد امین

دنیای کودکی دنیای پاکیهاست   . نمیدونم امروز که این مطلبو میخونی به چند قله از ارزوهات صعود کردی ؟ اما امیدوارم تونسته باشم با به یاد اوردن یه قسمتی از کودکیات یه لبخند کوچولو به لبات نشونده باشم. یکی از ارزوهات اینه که یه روزی با مادر جون ازدواج کنی اونم بی سر وصدا  روم سیاه پدر جون حالا من هی بگم اخرزمون شده شما هی انکار کنین! اخه پسر خوب تا حالا کی با مامان بزرگش ازدواج کرده که شما میخوای دومیش باشی. همیشه دوست داشتی بزرگ که شدی یه شکار چی بشی یه روز اومدی گفتی مامان یه شغلی انتخاب کردم دیگه هم عوضش نمیکنم اگه گفتی چیه؟گفته دکتر ؟نه پس مهندس؟نه خلاصه تمام شغلارو یکی یکی گفتم وشما با قاطعیت جواب دادی نه.پرسیدم...
6 مهر 1390

همشاگردی سلام

امروز شما هم مثل تمام گلای دیگه قدم تو راه مدرسه گذاشتی  اون موقع ها که ما به مدرسه می رفتیم یا بیشتر بچه ها گریه می کردن یا ناراحت بودن یا اویزون مامانا.اما الان دنیا عوض شده بچه ها انگار پخته تر شدن  انگار بیشتر و بهتر می فهمن و درک می کنن شاید به خاطر همینه که هر سال  کتابا رو جدید چاپ میزنن .شما هم خیلی خوشحال بودی نمیدونم شاید محیط خونه برات کسل کننده شده شاید اونجوری که حقته نتونستم باهات باشم بازی کنم بیرون بریم و خیلی چیزای دیگه قول میدم این کمبودارو یه جورای دیگه برات تلافی کنم عزیزم        اما بچه های دیگه چی همه شکر خدا خوشحال بودن با اون  دل...
3 مهر 1390

تولد

محمد امین عزیزم تولدت مبارک قشنگم اغاز اولین سال تحصیلیت مبارک     خیلی دلم می خواست طرح کیکت شکل کتاب باشه چون هم جشن تولدت بود هم جشن اولین سال تحصیلی امممما                                                                                                                       اینم کادوی تولدته البته به جز اون مقدار پولی که هر سال من و بابایی موقع تولدت می ریزیم به حسابت                                 ...
31 شهريور 1390

دل نوشته ای برای دو قلوهام

        سلام به دو شاپرک قشنگم سپاس خدا را بابت تمام نعمتهای خوبی که به من داد سپاس بابت شما گلا که با امدنتون زندگیمونو تو یه مسیر دیگه قرار دادین .وقتی به روزایی فکر میکنم که  شماها بزرگ شدین دلم یکمی میگیره از خودم میپرسم روزی میاد که خاطرات ولحظات شیرین این روزا از یادم بره از یادم بره اون روزی رو که امیر علی استه استه راه میرفت و داداشیشم شعر بارون بارونو براش میخوند و خواهری هم با حرص نگاه میکرد من پس چی  یا فراموش کنم اون صبحی رو که کنار داداشی خوابیده بودم وشما دو کلوچه اومده بودین کنار تخت  وشما کپل مامان سرتو گذاشته بودی رو سینم و تمام صورت کوچولوت پوشیده از اشک بو...
23 شهريور 1390