بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
یه خواهری+ دوتا داداش
یه خواهری+ دوتا داداش
آفتاب و مهتاب
قالب وبلاگ

سلام بهترین بهترینم

امروز روز جشن الفبا بود.جشن باسوادی شما قاصدکا.

 

 موقع خداحافظی خانم زیاری معلم و همراه یکسال شما بغض کرده بود و چشمای قرمزش هم نشون از دلتنگی میداد.اخرین جمله ای که گفت این بود:

پسرم انسان باش!

پسرم انسان باسواد باش!

پسرم انسان با سواد مفید باش!

 (پ ن) :نمیدونم باز چه اتفاقی افتاده که موفق نشدم عکسای امروزتو اپلود کنم  .اولین فرصتی که بدست اوردم میام و عکساتو برات به یادگار میزارم.الهی همیشه در پناه خدا موفق و سر بلند باشی عزیزم.


 

 

 

 

 کلاه محصول مشترک مامان وباباابرو.حرف (ن)به شما افتاده بود با این شعر

ن مثل نگینه     رو انگشتر میشینه

 

توپ هم هدیه ای بود از طرف مدرسه به شمالبخند

 

پیروز باشیقلب

[ چهارشنبه 27 / 2 / 1391 ] [ 3:25 ] [ مامان چند تا فرشته ] [ ]

چندی است به تشویش, با چیستی خویش  

در چون و چراییم ,یا ضامن اهو!

                                                                              

با دامنی اندوه,خاموش تر از کوه

فریاد رساییم,یا ضامن اهو!

 

ضريح

 

 اگه خدا بخواد و امام رضا نظر مهربونشو ازمون بر نگردونه اخر هفته میریم پابوس امام هشتم.شاید وقتی برگشتم یه مامان مهربون تری بشم .راست میگه زهره جون(یکی از دوستای نازنین وبلاگی مون)که اینکه چند وقته غمگینم اما دلیلش چیزی نیست جز خستگی.نه خستگی جسم که همیشه گفتم جسم خسته زود درمان میشه با چند روز استراحت با مسکن با ...اما امان از روح خسته امان از دل خسته امان از قلب شکسته. نمیخوام دردامو ,دلتنگیهامو بریزم تو وجود تو نازنین تویی که مثل برگ گل ,مثل شبنم با طراوت و تازه ای.اما عزیز مادر دلم بد جوری دنبال یه سنگ صبور میگشت کسی که وجودش ارومم کنه کسی که خاطرش خاطرمو تسکین بده.حالا فکر میکنم پیدا شده اون گمگشته اشنای من.سه ساله که رنجامو ,دلتنگیهامو,خستگیهامو با خودم به دوش کشیدم تا کنار اهلش به زمین بزارم,سبک بشم و با یه نگاه بهتری از زندگی باقی راه رو طی کنم.

در ساحل دریای زندگی قدم میزدم همه جا دو رد پا دیدم،جای پای من و خدا

به سختترین لحظه ها که رسیدم فقط یه جای پا دیدم.

گفتم:خدایا مرا در سخت ترین لحظه ها رها کردی؟!

ندا آمد:تو را در سخت ترین لحظه ها به دوش کشیدم!!!!!!!!!!!!!!

 

 


 

 


 

 

 

  

 

خداحافظ همه شما مهربونا.

[ چهارشنبه 27 / 2 / 1391 ] [ 2:15 ] [ مامان چند تا فرشته ] [ ]

سلام پسرکم

این روزا سخت خسته و فرتوت شدم فکر کنم عوارض پیریه ساکتچند روز پیش بهت گفتم محمد امین وقتی بستنی اومد پنگولو بهت میدم بخورمنتظر و تو هم با چشای در اومده نگام میکردی که ای دل غافل دیدی شوخی شوخی مامانم پیر شدمتفکر اخه بهت گفتم با هر بار اذیتی که بچه ها بابا و مامانو میکنن یه تار موشون سفید میشه و یواش یواش پیر میشن دروغگوکه قربون کرم شما بشم که اذیتاتون دیگه رکورد شکسته و به ثانیه رسیدین و من از الان دیگه خودمو یه از دست رفته می دونمبای بای امروز یه شاخه گل از باغچه عزیزم که از جونم هم بیشتر دوستش دارم چیدم تا برای خانم زبانت ببری وقتی بهش دادی یه ماچ ابدار تحویل گرفتی و بعدش سوال کرده :محمد امین این گلو کی برام چیده سوالگفتی بابامآخ
وقتی برام تعریف میکردی میخواستم سرتو از بدنت جدا کنم حالا خوشحال هم بودی که خانمت تا اخر ساعت زل زده بهت و بر وبر تماشات میکرده هیپنوتیزمبرای بابات که تعریف کردم گفت دیدم اینقدر از م تشکر میکرده بابت گل پس دلیل داشتهسبز

خلاصه مادر جان دستی دستی میخوای کار دست مادر بدی گلمدل شکسته
اما این روزا صبحا با بچه ها و گاهی با ارشیا میریم پارک

                  






شنبه هفته ای که گذشت بابا بزرگت رفت دبی تا دو هفته دیگه گمون کنم بر میگرده ابرو
اینم دختر یکی یه دونه عمه(البته شهریور معلوم میشه کوثر یکی یه دونه خونه باقی میمونه یا نه)خیال باطل
niniweblog.com

[ دوشنبه 11 / 2 / 1391 ] [ 2:23 ] [ مامان چند تا فرشته ] [ ]
مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
321
[ چهارشنبه 23 / 1 / 1391 ] [ 1:44 ] [ مامان چند تا فرشته ] [ ]
کودکي که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد:"مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد؛ اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آن جا بروم؟"
خداوند پاسخ داد: از ميان بسياري از فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفتم. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که مي خواهد برود يا نه...


- اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم. اين ها براي شادي من کافي هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته ي تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي شد.

کودک ادامه داد: من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آن ها را نمي دانم ؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.

کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟

خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را کنار هم مي گذارد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.

کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي کنند. چه کسي مرا محافظت خواهد کرد؟

- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد. وبه تو راه بازگشت نزد مرا خواه آموخت؛ اگرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد: خدايا ! اگر بايد همين حالا بروم، لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد.

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي مي تواني او را مادر صدا کني .

......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه 21 / 1 / 1391 ] [ 2:17 ] [ مامان چند تا فرشته ] [ ]

 

سلام بهارکم

شنبه صبح خانم رضا پور اومد برای تکوندن خونهخمیازه.البته حدود دو هفته پیش اومده بود برای نظافت اشپز خونه ,ساعت 8 صبح اومد تا 4 بعد از ظهر.اما بقیه جاها رو گذاشتیم نزدیک عید تمیز کنیم ابرو.
یکشنبه هم بابایی باید میرفت به شعبات و از کارمندا به خاطر کار یکسالشون قدر دانی میکرد و خسته نباشیدی عرض میکرد فرشتهبنابر این تا ساعت ده و نیم شب تنها بودیم و حوصله شما ها خیلی سر رفته بود یک دفعه یاد( playstation)پلی استیشنت افتادم که زیر تختت مخفی کرده بودمساکت تا فقط تابستونا که درس نداری بازی کنی ,اما الان کمک خوبی برام بود تا سرتون باهاش گرم بشه نمیدونم چه بلایی سر  tv اتاقت اورده بودی که اصلا روشن نمیشدشیطان بعد از کلی غر غر به جونت بردم تو هال که خوشبختانه با tvاونجا روشن شد و یکم حال و هوای شما فرشته ها عوض شد .

امروزم که اخرین روز از سال 90 و دهه 80 بود رفتیم و اتو پرسی که مدت ها میشد چشام دنبالش بودخجالت رو گرفتیم و از اتو قبلی که دیروز مثل بمب منفجرشد وداع کردیمبای بای
این روزا صبح ها تا 9 میخوابین و منم میتونم یکم بیشتر استراحت کنمخواب و بابایی هم اخرای سال کارشون به اوج میرسه و وقتی می یا د از خستگی نای حرف زدن نداره اوهو میگه از اخر سال متنفرم سوالولی چه میشه کرد تا اخر سال نشه که نمیتونیم بریم به سال جدید .امروز با خودم فکر میکردم یعنی سال 1491 کجا هستم ؟ اونوقت بود که دلم هری ریخت پایینافسوس
امسال یکی از عموهای گرامت به همراه خانوادش تشریف میبرن قشمبای بای و عموی دیگرت تشریف میارن ایرانبامن حرف نزن.ما هم تشریفمان رو محکم در منزل نگه می داریممنتظر از مسافرت در ایام نوروز هیچ وقت خوشم نیومده چون جاده ها شلوغن و ما هم حسسسسساسوقت تمام
به جاش بعد از تعطیلات میریم مسافرت انشاالله.
مامانم ,برگ گلم ,حاصل زندگیم , یکسال دیگه گذشت با تمام سختیها ,پستی ها و بلندی هاش با تمام خستگی ها و دل تنگی هاش
پسرکم  ارزو دارم تمام چهار فصل عمرت بهاری باشن و همه برگ برگ کتاب زندگیت سبز باشنماچ

 

       بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com    بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com    بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com  بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com  بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com                                   

عیدی خانم زیاری عزیز معلم کلاس اولتون





متن تبریک خانم زیاری گرام




محمد امین عزیزم سال نو مبارکقلب



امیر علی دردانه ام سال جدید مبارکقلب



عطیه زهرای یگانه ام  نوروز مبارکقلب

 





اگه دوست داشتی لطفا برو به ادامه مطلب تا سفره هفت سین امسالمونو ببینیقلب








ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 / 1 / 1391 ] [ 1:40 ] [ مامان چند تا فرشته ] [ ]

سلام  هستی من
امروز رفتی و به امید خدا ترم سوم از زبان رو امتحان دادی و بازم نمره کاملو گرفتیتشویق ظهر که اومدی خونه گفتی پنگولو ببینم بعد با هم زبان بخونیم اما اصلا این روزا یه جوری شدیمنتظر خیلیییییییییییییی بی دقت و سر به هوا فکر کنم تب بهار و نزدیک شدن عید شما رو هم گرفتهخمیازه یه تیکه از مکالمه رو میگفتم شما هیییییییی همونو مثل طوطی میگفتی بدون اینکه اصلا متوجه بشیعصبانی خلاصه جون مامان اعصابمو کلا به هم ریختی اخرم دیدم زل میزنی بهم و فقط نگام میکنی کلافه
وقتی بابا اومد تا با هم برین واسه ازمون گفتم که هیچی یادت نیست نگراناخر تصمیم بر این شد که بریم و بهشون بگیم که امروز واسه امتحان امادگی نداریافسوس کتابو دوباره اوردم دیدم از رو شکلا تند تند مکالمه هارو میخونی فقط یکی دو جا مکث میکردی هیپنوتیزم
که شکر خدا با یکم دق مرگ کردن من ختم به خیر شد praying

 

 

 

صبح که بیدار شدم دیدم اسمون هم خونه تکونیهاشو شروع کرده و تموم درختا سفید پوش شدن عطیه زهرا هم هی میرفت از پشت پنجره بیرونو نگاه میکرد وهی فوت میکرد برای بابا که تعریف میکردم میگفت دونه های برفو فکر میکرده که پر بوده

اخی نازی عسل مامانقلب

 

 

اولای شروع سال تحصیلی خانم زیاری معلم خوب شما به هر کدوم از بچه ها حرفی داد که وقتی به تدریس اون حرف رسیدین باید چیزی میبردین که ابتداش با اون حرف شروع بشه.از بخت خوب من به شما حرف (ذ)افتاد .
میخواستیم کیکی سفارش بدیم که قالبش(ذ)باشه اما در اخر تصمیم بر این شد که سالاد مکزیکی درست کنیم چون توش ذرت داشت.وقتی اومدی خونه کلی ذوق داشتی که خیلی خانم و بچه ها خوششون اومده وبچه ها تا دیدن دستاشونو بالا گرفته بودن و میگفتن هوراااااااز خود راضی

 




[ دوشنبه 22 / 12 / 1390 ] [ 1:54 ] [ مامان چند تا فرشته ] [ ]

 

 سلام سرو همیشه سبزم

 چند روز پیش وقتی من وخواهری در دستشویی زندانی شدیم اونم توسط عزیز دلم امیر علی ,تازه فهمیدم زندانی یعنی چی ...زندانبان یعنی که منتظرخواهری رو بردم دستشویی که امیر علی سریع اومد و درو از پشت قفل کردعصبانیهر چی صدا میزدم امیر علییییی ....ولی دریغ از جوابی
اول با محبت و دوستی بعد با تهدید بعدش گریه و ....................
نفسم بند اومده بود تازه یادم افتاد الانه که شما هم بیای وپشت در بمونی
خدایا چیکار کنم  آخطفلی عطیه زهرا هم از دیدن حال و روز من مضطرب نیگام میکرد و گاهی هم میرفت تو فاز گریهناراحتمیخواستم شیشه رو بشکنم باز به خودم گفتم اگه پشت در باشه چی؟در و محکم تکون تکون میدادم تا اینکه یه کوچولو باز شد و میشد از لای در بیرون و دید .دیدم امیر علی داره از لای درداخل و نیگا میکنه,امیر علی بیا درو باز کن ....نزاشت حرفم تموم شه پا به فرار گذاشت منتظریه هو چشمم به خمیر دندون افتاد تنها شانسم واسه ازادیخجالت
کامل خالیش کردم و با تقلای فراوون درباز شداز خود راضیبا کمال  خرسندی و غرور پسرکم جلوی در دراززززززززززززززز کشیده بود و به اینده فکر میکرددل شکسته

چند شب خیلی بد میخوابید بابا همش میگفت حتما دوباره مریض شده سبزاخر هم ظهر زود  اومد تا ببریمش دکتر .رفتیم و هر چه منتظر شدیم اقای دکتر نیومدافسوس منشیش میگفت به موبایل  هم جواب نمیدهناراحت اخر هم دست از پا دراز تر برگشتم . چون بابا ساعت سه میخواست بره ماموریت و نمیتونستیم  منتطر بمونیم.  امروز کلاس زبان هم داشتی قرار شد همکار بابا بیاد شما رو ببره .ازپشت پنجره که دید میزدم  یهو یک حیوان وفادارو دیدم که از تو فضای سبز رو بروی خونه شتابان در حال گذر بود شما هم که عاشق( dog)ابروصدات کردم تا ببینی تا یه نگاه انداختی دوست بابا اومد سفارش کرده بودم وقتی دیدیش سلام فراموش نشه فرشتهاما تا دیدیش بلند گفتی سگ و دیدیییییید؟
 

 

 

امیر علی در انتظار اقای دکتربغل



به بهخوشمزه







اینم نقاشی شازده پسر از حیوان وفادار ابرو





[ چهارشنبه 17 / 12 / 1390 ] [ 3:43 ] [ مامان چند تا فرشته ] [ ]


سلام بهترینم
 یکشنبه نزدیکای ظهر بود که حدودا بیست دقیقه ای به کارای اشپزخونه سرم گرم شد و غافل از این دو تا شیطونکآخ
وقتی کارام تموم شد  تازه متوجه شدم چرا سر وصدایی نمیادسوال
اومدم برم تو اتاق دیدم در ورودی بازه تعجب
با ناباوری تمام امیر علی رو دیدم که تقلا میکرد در بیرونی رو باز کنهعصبانی و بدتر از اون خواهری که داشت عقب عقب از لبه پله تند تندپایین میرفت هیپنوتیزم
تازه در جاکفشییییی رو هم باز کرده بودن و تمام کفشا رو بیرون ریخته بودن و چند دقیقه ای هم لا به لای کفشا قدم زده بودنافسوس
اینم کشف جدید امیر علیه که به خیر گذشت اوه تازگیها  فهمیده که پشت اون در چه خبره  منم همش باید یادم باشه که در و قفل کنم  منتظر
 تا به الان هنوز دقیقه به دقیقه خدا رو شکر میکنم که خودش نگهدار دو تا وروجک من شد .
اگه در یه کوچولو به خاطر سردی هوا سخت باز نمیشد و امیر علی میتونست در و باز کنه و بره بیرون ,تو خیابون و ماشیندل شکسته خخخخخخخخخخخخخخخدا
اگه به جای سر پایینی پله ها رو سر بالایی میرفتنشیطان
اگه از لای نرده ها خودشونو مینداختن پاییناسترس
همه این اگه ها رو میگم و باز میگم خدا جون بازم مثل همیشه هیچ وقت هیچ وقت تنهام نزار praying

روزگار, اگر تمام چهار فصل سال بارونی باشی, تا وقتی چتر خدا هست ما را غمی نیست .
 

 















[ شنبه 29 / 11 / 1390 ] [ 2:17 ] [ مامان چند تا فرشته ] [ ]

سلام نازنین امینم
دوباره چند وقته سرما خوردی عزیزم اصلا از اشتها افتادی ناراحت
یکشنبه ساعت دوازده ونیم ظهر بود که تازه بچه ها رو خوابونده بودم و به فکر کارای عقب مونده بودم تا به ترتیب انجامشون بدم دیدم در میزنن در و که باز کردم از ترس منقلب شدمدل شکسته
میدونی چرا سوال
امیر محمد بود با مامانشآخ
یه پسر شیطون و با عرض معذرت یکم بی ادب منتظر
شیطونی که تو ذات همه شما بچه ها هست اما بی ادبی متفکر
اول که اومد داخل خونه ان چنان جیغی زد که جفت بچه ها تو خواب زدن زیر گریه
بعد از بیدار کردن بچه ها به این طریق شروع کرد به ولو کردن اسباب بازیهایی که با مصیبت جمعشون کرده بودم 
تازه این جا قسمتهای خوب خوب قصه مونه ماجرا از اون جا شروع شد که شما از مدرسه اومدی نمیدونم چرا شاخ شمشاد من اینقدر زود مقاومتشو در برابر این اجوبه قرن از دست داد شد غلام حلقه به گوش اقا عصبانی
من هم کاری جز حرص خوردن داشتم به نظرت؟
اما عکس العمل مادرش در مقابل گل پسرش خیال باطل

امان از خونسردی بعضی ها
خلاصه ساعت ٥ونیم رفتن و ما رو تنها گذاشتن با یه خونه به هم ریخته گرفتار زلزله و طوفان +یه ویروس تقریبا کشندهسبز
از فردای اون روز هر سه شاخه گلم پژمرده شدین و تا به امروز هم بهتر نشدیننگران

امروز غروب جمعه بود و بازم دلم طوفانی .اصلا جمعه ها رو دوست ندارم خیلی وقته میونه مون با هم خوب نیست ,با هم قهریم .
حسابی هوای چشام بارونی بود و بغض راه گلومو مسدود کرده بود بالاخره سیل ا شکام خروشید و سد چشامو شکست .با اینکه چشام یه دل سیر باریدن اما جز سنگینی پلکام ارمغان دیگه ای نداشت,بازم سنگین تر از قبلم.
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده ست مراد وی از این ساختنم
یادمه خیلی وقت پیشا یه دوستی داشتم خیلی دنبال این میگشت که(زندگی چیست؟)
بهش اس ام اس دادم یادته تمام کتابای کتابخونه رو گشتی تا به معنای زندگی برسی ,اخر فهمیدی؟
میدونی عسلم چی جواب داد:
زندگی خون دل خوردن است
اولش رنج و اخرش مردن



بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com











ا
عطیه زهرا خانم و کاکتوس خاله (منزل مادر جون)






خدایا دلم را به وسعت اسمان و به زلالی دریا کن

( بچه که بودیم,دل درد را به یک زبان ناله میکردیم ,همه می فهمیدند!عجیب است ,بزرگ که شدیم,درد دل را,به صد زبان فریاد میزنیم,کسی نمی فهمد!)


بعد.ن.یادم رفت اینو بگم : شب پنجشنبه بود برای بابا اس ام اس اومد حج عمره جز اولویت های اولیم .چقدر بابا خوشحال شد ولی من ....اخه چه جوری با سه تا بچه کوچیک .امید داشتم الان الانها نوبتمون نشه,زهی خیال باطلخجالت
گفتم دور من و بچه ها رو یه خط قرمز بکش ,بابا هم پشت سر هم با لحنی حرص در اری میگفت شما میایینعصبانی

بعد.ن.کارنامه این ترمتم اوردی و بازم گل کاشتی بهترینم ماچ

در پناه خدا باشین ای عزیز تر از جانم

[ شنبه 15 / 11 / 1390 ] [ 19:21 ] [ مامان چند تا فرشته ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

به نام خالق فرزندانم .یکی بود یکی نبود, یه مامان بود ویه بابا,یه پسر کوچولو داشتن به نام محمد امین,محمد امین خیلی وقت بود موقع اذان دعا میکرد:خدا جون اگه میشه دو تا نی نی به ما بده. خدا که بچه ها رو دوست داره حرفاشونم قبول داره. به تاریخ4/4/89 شب میلاد مولود کعبه, علی (ع)خدا دو تا نی نی به اوناهدیه فرمود.قل اول امیر علی ساعت20 با وزن800/2 وقل دوم عطیه زهراساعت 20 و2دقیقه با وزن300/2قدم به دنیای خاکی گذاشتند .محمد امین عزیز هم متولد 31/6/84 میباشد.
آخرين مطالب
امکانات وب

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

-